نزدیک اذان است, آسمان به قدر کافی تاریک, هوا به تمامی خاکستری و از خورشید دیگر خبری نیست.
با اشتیاقی رام شده در گذر عمر-- عشقی خسته از این وقت های روز--برای این قدم زدن های خوب آموخته و خوب آزموده, به سمت چهره های صد بار دیده و حرف های هزار بار شنیده, تو گویی تنها در انتظار سخت تحقق یک آرزو, آه, به امید اندکی خنکا, اندکی نسیم, در خانه را به سوی بیرون باز می کند و به کوچه ی غروب پا می گذارد.
روان بر این کوچه و بن بست و خیابان و سه راه و چهارراه تفتیده اما دریغ از کمترین نشانی از نسیم, دریغ از بی رمق ترین جنبش این ذرات اشباع شده از نفس داغ و عرق و دود و آه و سرب. دریغ از دو سه پله ی کوچک کاهش در دما: آرام و نفس گیر, همچون خورشید خود که هر روز اصرار به بیشتر ماندن دارد, مانده در حوالی پر غرور چهل. سراپای تنش گر گرفته و محبوس در هاله یی نادیدنی از آتشی تشنه وخشک, گام هایش پر از تردید و خالی از قوت ایستادگی.
از پس تاریکی نا مبارک این آسمان تنک وار پر شده از اشکال سحابی مبتذل, خورشیدی سوزان و بد ذات و سیه رو همچنان بر او مستقیم می تابد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر