دیشب ترا خواب دیدم
معشوق بی نامم ،
و با صورتی نه حتی آن یک صورت،
و نقابی نه حتی یکی ازآن هزارنقاب.
دیشب ترا دوباره خواب دیدم
و تمام روزم امروز
کاسه ی گدایی به دست
دلم به بوی جا مانده از خواب دیشبش خوش بود.
ترا خواب دیدم
به جایی که خواب دیدن از حرام رسواتر
و وقتی که نیم دقیقه یی نیز وقت خفتن نیست.
ترا دیدم
به خدا قسم
به شمایل کفر
و به لفظ غریب
و به احساس بی پایان و گنگ نیک بختی.
ترا دیدم تو الاهه ی من
منتهای فرخندگی ی یک زن،
آن مفهوم غایی و تعریف نا پذیرحسن،
و نه درهیبت وحشت زای فرشتگان،
که درلمس خنک نزدیکی و لبخند.
و درسادگی ی محض،
حضوری مداوم و فراموش کردنی،
فراموش شده، همیشه خواستنی.
ترا دیدم،
ای محبوب دل من،
ترا دیدم،
با همین دو چشم فرو بسته
لحظه ی ، نگاهی، نیم لبخندی
بی تردید از اکناف بهشت،
ترا دیدم و
دوباره بزنگاه
آه آن لحظه ی هزار بار وصف ناگشته ی فصل
از خواب دیشب تو باز پریدم.