۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

نماز من و تو

نماز من و تو

خورشید باش، آفتاب؛ مهتاب، ای ماه!
نوروز باش، فرخنده؛ رنگارنگ، ای مهر!
بهشت باش، بی انتها؛ جاودانه، ای خاک!
دریا باش، پر از امواج؛ پر شکوه، ای کوه!

باران باش، رگبار؛ خنکا، ای ابر!
درخت باش، سربلند؛ سرسبز، ای بذر!
خانه باش، گرم و پر صفا، در تنگنا پروفا، ای غربت!
درمان باش، کارساز و به هنگام؛ در خلسه ات غیور، ای درد!

عشق باش، رستگار؛ سر مست، ای حزن!
خوبی باش، بی نیاز؛ گشاده دست، ای حسن!
امید باش، دل سپار؛ باور کن، ای خوف!
غرور باش، فروتن؛ به طبع بلند، ای خیال!

فریاد باش، پر خروش؛ پر از حرف، ای سکوت!
افسانه باش، شگفت انگیز؛ خوب و نرم، ای شعر!
آیینه باش، چشمه سار وار؛ رازی در آغوش دشت، ای نقش!
من باش، با من؛ با خودت، ای تو!

 




۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

بی نامه سر (۲)



ولی حقیقت اش اینست، دوست من، که آن لابلاها دو سه داستان خرد و درشت دیگر هم بود. داستان دستنوشته یی گم شده برای مثال در انتهای برای همیشه از یاد رفته ی تاریخ، نامه یی بی نشانه انداخته شده در صندوق، کتابی خرده خرده به لجن کشیده شده در دهان نمور و گند آلود کرورکرور یاخته ی یاغی محبوس در ویران کلبه یی رها شده در چهار فصل نفس بر و طاقت سوز دهلیز برهوت.  
و حکایت کتابدار پیر و کور سرزمین رویا های جنوب گرم؛ آن دانای اسرار، و آن شهید جاوید، و حکایت بهشت در اندام کتابخانه یی مدور و بی انتها، و زمان چندین و چند تاب داشت و مکان هفت پرده و هندسه ناسازگار ولی متقارن و داستان در شش جهت شهرزادوار هزار و یک بار گفته بود؛ و همه چیز آنجا بود، همه چیز بود، و حکایت تقدیر که در آن روز برای یک بار و برای همیشه نوشته شده بود و تقدیر که نه نیک یا شوم براین قرار بود که دوباره هر روز در هیبت یک قربانی نو و در ترکیب به تمامی یکتای دوری دیگر از این بازی سیاهی و سپیدی ناب خود نمایی کند و آنگاه دوباره با شتاب از چنگ خاطره بگریزد. 

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

بی نامه سر (۱)


حکایت عطار و شبلی همه ی چیزی بود که در چنته ام بود، و اگر نبود آن حادثه ی سراپا اشمئزاز که همه مع الاسف از آن ته مانده ی طعم تلخی در دهان دارند، اصل و دومانم هم پاک فراموشم شده بود.
حکایت عطار و شبلی و چیزهایی در مورد بهار و نوروز؛ جفنگیات بازچرخانده شده در مخچه یی از اساس معیوب.
قلم به دستم بود، هنوز سوار طیاره نشده، و سینه می خواستم به اصطلاح شرحه شرحه؛ حال زار و نزارم، عوالم رقت بارم اینجورها بود.
عاشق شده بودم دوباره بعد از انگار صد سال و دوباره درست در لحظه ی رسیده ی ملاقات، خواسته و نخواسته عازم سفر و دوباره حتی یک کلام هم نگفته؛ اینبار ولی به رسواترین وجه ، اینبار بدون بازگشت.
می بینی؟ می بینی رفیق چرا چنین دوباره و دوباره، چنین بی پروا، این واژه را می نویسم: دوباره؟ دوباره دوباره.
که حکایت عطار شد و شبلی و اصل و دودمان و بهار و نوروز ؛ فصل عشق، فصل ناکامی، فصل اندوه، فصل نامه نوشتن برای هیچکس دوباره رسیده بود.