۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

شب چهارده


شب چهارده 

سپیده دوباره سر زده است،
نسیم مهربان، شبنمی دوباره بر گل سرخ،
پیرمردی دوباره از خواب جسته است،
کوله باری، کمرگه کوه؛
چوبدست رها کرده، به فرش خاک نشسته،
به آوای نی لبکی:

سپیده ی سرخ دوباره سر زده است،
نماز به این سطر آغاز گشته است:
به آیه ی نور، 
                  بهار من، سلام،
                               تو الهه ی من،
       تو خدایگان، بانو خور!  

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

شعله


شعله 

پروانه ی پر تمسخر فنا؛ استعاره ی مرده، غبار گندیده،
غزل تهوع آور ذلیلی و زبونی و ضعف؛ بنام بلند مهر!
بی نام برای ابد، از یاد رفته الا بنام شهوت و شرم. 
بی نماز لکه های کثیف و پاک نشدنی خون،
بت های ساخته از کاغذ و مرکب بی قیمت.
دزدان بی سر و پای یک هزار و یک شب؛ سیلی سخت حماقت. 
زیباترین جواب برای هرگز نگرفتن،
گویا ترین گواه برای هرگز نسرودن...

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

سپیده


سپیده 

کسوف، بی خبر، درست وقت صلوه ظهر؛
مصیبت آمده است، می شنوی؛ باور کن، باور کن. 
مصیبت آمده است؛ وقت خواب سرآمده است.
رها کنید مرا، ببینید، روزمان تار گشته است، اما هنوز،
نیم خطی هست، وقت عزا هنوز نیامده است.

نمی شنوم، نمی شنوم، مبهوتم و گوش راستم کر است؛
آه در تو غرقه نمی شوم، شکسته دلم و گوش چپم پر است؛
شب شده است، ترا یافته ام، پر کن پیاله را، خالی ام، بخوان بخوان، 
بگذار بشنوم. خسته ام، خسته ام، از فریاد خسته ام.
بگذار لحظه یی چشم بر چشم برنهم.

نامت چیست؟ تو کیستی؟ چنین بی خبر چرا؟ تویی؟ تو؟
مهتاب، ناهید، رویا، سحر یا ستاره ی من؟
کابوس نو، غایت جنون، میراث راستین من، رستگاری من؟
نهایت نبوغ، معما، خامی، جوانی ی دوباره، نابگاه، ترانه ی بی شمار و بی انتهای من؟