۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

آواز حسرت


خانه ات در خیالم خانه ایست
ای نومید شده از من
همچون نوروز و تابستان
همچون کودکی در سفر بی قرار
و مشتاق بازگشت:

دالان و در چوبی و دو دق الباب
آغل و حوض چهارگوش و ایوان و سنگ
درخت انجیر و گل بنفشه و داربست مو
درهای تودر تو
اتاق های فراخ و پاکیزه و تهی
فرش های نیمه کهنه و پشتی و پستوها
و طاق های بلند تیرچوب،
خامه ی صبح و نان شیرمال
خواب آرام شب و پشت بام در نسیم طلوع،
ستارگان چشمک زن
جیرجیرک ها جاودانه آوازه خوان
و آب سر چشمه خروشان در جوی ها، 
صدای اذان و بانگ مغرور خروس
و ندای مهربان مادر
چون شبحی از نور
در هر دو سوی دو پلک دو چشم
که به بیداریت می خواند.

در لذتی چنان سر مست
که تنها کودکان شایسته ی آنند،
و مطابق قاعده ی خردی و نوباوگی
چنان پر شتاب
از دل اینهمه خوبی گذشتیم
که امروز
آواز حسرت خود
خوب بخوانیم.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

برگی از دفتر بی آغاز و بی پایان دستخط ها



از دفترکی نابود شده از نموری کشنده ی زیرزمینی و غفلت مفرط بازماندگان مرد جوانمرگ گشته یی، سی سال و اندی پس از مرگش، تنها یک برگ، و بر آن، به مرکبی رنگ باخته و به خطی چنان فریبا که دیدنش نفس را در سینه می برید، تنها همین چند سطر پیدا شدند:

... گاه ساعت ها به دستخطی، به جمله یی، به کلمه یی خیره می ماند و می دانست که اوست، تنها اوست  که راز و رمز آن خط و آن دستی که آنرا نوشته است را می داند. تنها اوست که می داند دست چگونه چرخیده است تا چنین تابی، چنین کمانی، چنین اشاره ای، چنین گرهی از دل قلم در آورد. تنها او می داند که دست و قلم چگونه باهم شوخ طبعی و مطایبه می کنند، دست و قلم که کلمات را به بازی گرفته اند. فهمیده بود که اساس خطاطی در اسراف و عیاشی و بی قیدی است- کاری بی هیچ مقصدی جز بازی بی انتها و التذاذ محض... 

بعید نیست که مرد جوان به رسم خجولان روزگار وصف حال خود را به ضمیر سوم مفرد نوشته و آنرا به سیاق سرخوشان عالم در صندوقچه یی، در پستوی تیره و تاری، بی انتظار هیچ مکاشفه یی، و برای ابد دفن کرده بوده است. 

غریبه


در آن دو پنجره ی رنگ های سبز ترک خورده،
بر ده انگشت سست معصومیت،
رو به شش ردیف رسوایی و همهمه،
از کوچه ی ممنوع و دور هفت سنگ،
امواجی از طلا تا غروب در نه شب بر سه چرخه ی بی خیالی و تنعم،
بر رد دایره ای آسمان را به چهار دیوار می کشند؛
تنها دو پنجه ی خرد و یک جفت چشم تیره رنگ،
در نیم چنبره ی هزار خیرگی و دریغ .

شام آخر



توانم خواهد بود،
                          سوفیا ی خمار و دلخسته،
در بازوان تو چه،
                       "زبانه ی مهر نیاکان در حنجره " ؟
که دوباره از
گل سرخ؟ کدام بو،
کدام قاف، کدام کوه،
کدام خاک، کدام گور؟

توانم خواهد بود،
               ای یک هزار نقاب و یکی چهره،
این خط، این نقش، این خون؟