۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه


نزدیک اذان است, آسمان به قدر کافی تاریک, هوا به تمامی خاکستری و از خورشید دیگر خبری نیست.

با اشتیاقی رام شده در گذر عمر-- عشقی خسته از این وقت های روز--برای این قدم زدن های خوب آموخته و خوب آزموده, به سمت چهره های صد بار دیده و حرف های هزار بار شنیده, تو گویی تنها در انتظار سخت تحقق یک آرزو, آه, به امید اندکی خنکا, اندکی نسیم, در خانه را به سوی بیرون باز می کند و به کوچه ی غروب پا می گذارد.

روان بر این کوچه و بن بست و خیابان و سه راه و چهارراه تفتیده اما دریغ از کمترین نشانی از نسیم, دریغ از بی رمق ترین جنبش این ذرات اشباع شده از نفس داغ و عرق و دود و آه و سرب. دریغ از دو سه پله ی کوچک کاهش در دما: آرام و نفس گیر, همچون خورشید خود که هر روز اصرار به بیشتر ماندن دارد, مانده در حوالی پر غرور چهل. سراپای تنش گر گرفته و محبوس در هاله یی نادیدنی از آتشی تشنه وخشک, گام هایش پر از تردید و خالی از قوت ایستادگی.

از پس تاریکی نا مبارک این آسمان تنک وار پر شده از اشکال سحابی مبتذل, خورشیدی سوزان و بد ذات و سیه رو همچنان بر او مستقیم می تابد.

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

خدا را در این دیار,
هر صبح, هر ظهر, هر غروب,
نه, هر دم
هفتاد هزار هزار بار بر دار می کشند.

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

حضور او اثبات چیست؟

حضور او اثبات چیست؟
که فریب فرزند سادگی است و حماقت؛ و اینکه عشق بی دریغ ره گم کرده است؟
حضور او اثبات چیست؟ حکایت خوابی است رنگارنگ ولی بی تعبیر؟ حکایت عقلی خراب؟ یکی دوباره از نیم آفتابی کور شده، که هیچ بار به صداقت در چشمان نیم باز خویش خیره نگاه نکرده؟
حضور او اثبات چیست؟ در سردرگمی عزا و عید خانه به غارت رفته است؟ بوی خوش چوب، آن ارغوانی ی گرگ و میش صبح های زود، و صدای آب جوی را هم با خود برای همیشه برده اند؟
حضور او اثبات چیست؟ چیزی نه بیشتر از یک خطای دستوری؟ و نه کم از اتحادی جبری که هرگز برقرار نخواهد شد؟ تقسیم ناپذیری درد؟
حضور او اثبات چیست؟ روح، روح، فریاد می زند آیا روح نقاب نازک سایه روشن اندوه؟ یا روح سرخوش نفی که اگر گهگاه نیت به شر ولی هماره عمل به خیر می کند؟ ولگرد جاودان یا قربانی بی نام و بی ریای نبرد از آغاز نابرابر؟
حضور او اثبات چیست؟ داستان فرشتگان را دوباره باید خواند، باید ترساند؛ و آیینه ها را که هرگز کسی به معرفت در ذات ناب شان وصف نکرده است؟
حضور او اثبات چیست؟ معنی ی غیاب؟ که چون او نیست، هرگز نیست، هیچ چیز انگار نیست؟ معنای دو باره از یاد رفته ی یک بیت؟

۱۳۹۲ مرداد ۱, سه‌شنبه

رفاقتت برایم سودی نداشت، تو را به هیچ فضیلتی نمی شد بدل کرد، به تو بی زیان نمی شد خو کرد، یا بی خطا غرور، بر گرده ات سوار سرهیچ دیوار نمی شد بالا رفت، با طناب تو نمی شد به چاه رفت، به دستان یا دهانت نمی شد نگاه کرد؛ خواستنت گناه بود اندر گناه، اهانتی علاوه شده بر زخم. از تو دیگر شعر نمی شد ساخت، همیشه همچون آیینه چشم در چشم؛ درد و درد و درد و تنها درد.

۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

تازه از راه رسیده ام، در شبی چنین ناغافل چنین دلپذیر، به میهمانی معرفت کهنه ی دوست، که خود از پیش خویش رفته و از این شهر نامهمان نواز؛ تنهایم گذاشته در پی یک راز.
همان رازی که آن را آن کسی داند که از این رو به آن رویم بگرداند.

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

شب چهارده


شب چهارده 

سپیده دوباره سر زده است،
نسیم مهربان، شبنمی دوباره بر گل سرخ،
پیرمردی دوباره از خواب جسته است،
کوله باری، کمرگه کوه؛
چوبدست رها کرده، به فرش خاک نشسته،
به آوای نی لبکی:

سپیده ی سرخ دوباره سر زده است،
نماز به این سطر آغاز گشته است:
به آیه ی نور، 
                  بهار من، سلام،
                               تو الهه ی من،
       تو خدایگان، بانو خور!  

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

شعله


شعله 

پروانه ی پر تمسخر فنا؛ استعاره ی مرده، غبار گندیده،
غزل تهوع آور ذلیلی و زبونی و ضعف؛ بنام بلند مهر!
بی نام برای ابد، از یاد رفته الا بنام شهوت و شرم. 
بی نماز لکه های کثیف و پاک نشدنی خون،
بت های ساخته از کاغذ و مرکب بی قیمت.
دزدان بی سر و پای یک هزار و یک شب؛ سیلی سخت حماقت. 
زیباترین جواب برای هرگز نگرفتن،
گویا ترین گواه برای هرگز نسرودن...

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

سپیده


سپیده 

کسوف، بی خبر، درست وقت صلوه ظهر؛
مصیبت آمده است، می شنوی؛ باور کن، باور کن. 
مصیبت آمده است؛ وقت خواب سرآمده است.
رها کنید مرا، ببینید، روزمان تار گشته است، اما هنوز،
نیم خطی هست، وقت عزا هنوز نیامده است.

نمی شنوم، نمی شنوم، مبهوتم و گوش راستم کر است؛
آه در تو غرقه نمی شوم، شکسته دلم و گوش چپم پر است؛
شب شده است، ترا یافته ام، پر کن پیاله را، خالی ام، بخوان بخوان، 
بگذار بشنوم. خسته ام، خسته ام، از فریاد خسته ام.
بگذار لحظه یی چشم بر چشم برنهم.

نامت چیست؟ تو کیستی؟ چنین بی خبر چرا؟ تویی؟ تو؟
مهتاب، ناهید، رویا، سحر یا ستاره ی من؟
کابوس نو، غایت جنون، میراث راستین من، رستگاری من؟
نهایت نبوغ، معما، خامی، جوانی ی دوباره، نابگاه، ترانه ی بی شمار و بی انتهای من؟    
  

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه



من، ‎
من که همیشه تنها ترین مرد شهرتان بوده ام،
من که تنها ترین مرد بوده ام،
من که خفته ترین لحظه های شهرتان را،
که چشم هایتان همه بر آن فرو بسته بوده اند،
که خوابگردهایتان به بستر بازگشته،
که آخرین گدایاناتان سر پناهی جسته،
بیدار بوده ام، در دستش گرفته ام، بیدارش نگه داشته ام،
من که در خیابان های مرده ی شهرتان
در تمام ساعات خماری تان پرسه زده ام،
و همیشه خیره بوده ام،
که در این کوچه ها، در این خانه ها،
پشت این پنجره های تنگ و تاریک تان،
کدام خواب شیرین است، کدام در تشویش،
چشم کدامتان در انتظار لحظه یی آرام و از دست رفته باز مانده است.
من که تنها مرد بوده ام،
و در میان سرمستی تان چون زنی فرزند مرده مویه کرده ام،
آه که در آن لحظه ی آرزو و قهقه تان،
چه ژرف به خواب رفته بودم. 

   

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

نگار

نگار

کوچه ی همیشه خزان؛ چهار شنبه بازار در غروب کام،
زرد و بی رمق رخسار شهر در حراج،
جرقه یی ناغافل، زبانه ی آتش سرنوشت،
و برگ گلی که خاطرم دردست بلند تو سوخت.

سبز و خوش اندام، مطلع اولین بیت، عشوه گر و پرغرور،
رمز بی ضمیر چهارفصل، کرانه ی زنانه ی رستگی،
بوی خوش بید مشک از دوردست، آوای اغوای پنج حرف،
و برگ گلی که خاطرت در دست خسته ی من دوباره کاشت.