رفاقتت برایم سودی نداشت، تو را به هیچ فضیلتی نمی شد بدل کرد، به تو بی زیان نمی
شد خو کرد، یا بی خطا غرور، بر گرده ات سوار سرهیچ دیوار نمی شد بالا رفت،
با طناب تو نمی شد به چاه رفت، به دستان یا دهانت نمی شد نگاه کرد؛ خواستنت گناه بود اندر گناه، اهانتی علاوه شده بر زخم. از تو دیگر شعر نمی شد ساخت،
همیشه همچون آیینه چشم در چشم؛ درد و درد و درد و تنها درد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر