من،
من که همیشه تنها ترین مرد شهرتان بوده ام،
من که تنها ترین مرد بوده ام،
من که خفته ترین لحظه های شهرتان را،
که چشم هایتان همه بر آن فرو بسته بوده اند،
که خوابگردهایتان به بستر بازگشته،
که آخرین گدایاناتان سر پناهی جسته،
بیدار بوده ام، در دستش گرفته ام، بیدارش نگه داشته ام،
من که در خیابان های مرده ی شهرتان
در تمام ساعات خماری تان پرسه زده ام،
و همیشه خیره بوده ام،
که در این کوچه ها، در این خانه ها،
پشت این پنجره های تنگ و تاریک تان،
کدام خواب شیرین است، کدام در تشویش،
چشم کدامتان در انتظار لحظه یی آرام و از دست رفته باز مانده است.
من که تنها مرد بوده ام،
و در میان سرمستی تان چون زنی فرزند مرده مویه کرده ام،
آه که در آن لحظه ی آرزو و قهقه تان،
چه ژرف به خواب رفته بودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر