از دفترکی نابود شده از نموری کشنده ی زیرزمینی و غفلت مفرط بازماندگان مرد جوانمرگ گشته یی، سی سال و اندی پس از مرگش، تنها یک برگ، و بر آن، به مرکبی رنگ باخته و به خطی چنان فریبا که دیدنش نفس را در سینه می برید، تنها همین چند سطر پیدا شدند:
... گاه ساعت ها به دستخطی، به جمله یی، به کلمه یی خیره می ماند و می دانست که اوست، تنها اوست که راز و رمز آن خط و آن دستی که آنرا نوشته است را می داند. تنها اوست که می داند دست چگونه چرخیده است تا چنین تابی، چنین کمانی، چنین اشاره ای، چنین گرهی از دل قلم در آورد. تنها او می داند که دست و قلم چگونه باهم شوخ طبعی و مطایبه می کنند، دست و قلم که کلمات را به بازی گرفته اند. فهمیده بود که اساس خطاطی در اسراف و عیاشی و بی قیدی است- کاری بی هیچ مقصدی جز بازی بی انتها و التذاذ محض...
بعید نیست که مرد جوان به رسم خجولان روزگار وصف حال خود را به ضمیر سوم مفرد نوشته و آنرا به سیاق سرخوشان عالم در صندوقچه یی، در پستوی تیره و تاری، بی انتظار هیچ مکاشفه یی، و برای ابد دفن کرده بوده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر