ولی حقیقت اش اینست، دوست من، که آن لابلاها دو سه داستان خرد و درشت دیگر هم بود. داستان دستنوشته یی گم شده برای مثال در انتهای برای همیشه از یاد رفته ی تاریخ، نامه یی بی نشانه انداخته شده در صندوق، کتابی خرده خرده به لجن کشیده شده در دهان نمور و گند آلود کرورکرور یاخته ی یاغی محبوس در ویران کلبه یی رها شده در چهار فصل نفس بر و طاقت سوز دهلیز برهوت.
و حکایت کتابدار پیر و کور سرزمین رویا های جنوب گرم؛ آن دانای اسرار، و آن شهید جاوید، و حکایت بهشت در اندام کتابخانه یی مدور و بی انتها، و زمان چندین و چند تاب داشت و مکان هفت پرده و هندسه ناسازگار ولی متقارن و داستان در شش جهت شهرزادوار هزار و یک بار گفته بود؛ و همه چیز آنجا بود، همه چیز بود، و حکایت تقدیر که در آن روز برای یک بار و برای همیشه نوشته شده بود و تقدیر که نه نیک یا شوم براین قرار بود که دوباره هر روز در هیبت یک قربانی نو و در ترکیب به تمامی یکتای دوری دیگر از این بازی سیاهی و سپیدی ناب خود نمایی کند و آنگاه دوباره با شتاب از چنگ خاطره بگریزد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر