۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

بی نامه سر (۱)


حکایت عطار و شبلی همه ی چیزی بود که در چنته ام بود، و اگر نبود آن حادثه ی سراپا اشمئزاز که همه مع الاسف از آن ته مانده ی طعم تلخی در دهان دارند، اصل و دومانم هم پاک فراموشم شده بود.
حکایت عطار و شبلی و چیزهایی در مورد بهار و نوروز؛ جفنگیات بازچرخانده شده در مخچه یی از اساس معیوب.
قلم به دستم بود، هنوز سوار طیاره نشده، و سینه می خواستم به اصطلاح شرحه شرحه؛ حال زار و نزارم، عوالم رقت بارم اینجورها بود.
عاشق شده بودم دوباره بعد از انگار صد سال و دوباره درست در لحظه ی رسیده ی ملاقات، خواسته و نخواسته عازم سفر و دوباره حتی یک کلام هم نگفته؛ اینبار ولی به رسواترین وجه ، اینبار بدون بازگشت.
می بینی؟ می بینی رفیق چرا چنین دوباره و دوباره، چنین بی پروا، این واژه را می نویسم: دوباره؟ دوباره دوباره.
که حکایت عطار شد و شبلی و اصل و دودمان و بهار و نوروز ؛ فصل عشق، فصل ناکامی، فصل اندوه، فصل نامه نوشتن برای هیچکس دوباره رسیده بود.
   

۱ نظر:

ر. گفت...

اصل و دومان هم درست است یا اشتباه چاپی است؟

و من اینجا پیش ز‌مینه دارم و احتمالا از معدود افرادی هستم که این دو را می خوانم و به شطرنج فکر می کنم [؟!] و بعد خیال می بردم به "بی اسب و بی وزیر گدای پیاده ایم". طبیعتا مخچه بنده هم کلی از نگفته ها و جاهای خالی را بی اجازه پر می کند، بعد به حکایت کتابدار پیر و غیره که می رسد ناگهان سوختش ته می کشد و به چی شد چی شد می افتد. حداقل اگر از اول به شنا عادت کرده بود و با قایق پیشزمینه ذهنی به کتابدار نرسیده بود،...

البته کتابدار پیر و کور دیگری هم هست به همان نام، ولی این یکی تخیّلی است و دنیای حالا مثلاً واقعی اش خیلی کوچک تر از دنیای "خیال"ی آن یکی که واقعی است.

و من منتظر بقیه بی نامه سر می مانم. راستی من اینطور نثر را (یعنی آهنگش را) خیلی دوست دارم.