۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

پیدایش

پیدایش

خاطره یی محو ناشدنی از رطوبت نااهلی ی دو چشم
در خیابان خواب های آشفته ی دمادم بلوغ،
و در رهایی نا خوش و شرمسار این سوی رود،
دلخسته و خمار، سر بر پنجره، نور کبود و بی رمق
در سحرهای خجول، سگ روزهای تابستان در کمین
و آشفته از اشتباه، سر مست از نسیم گرم، پیغام زمستان.
سکه ها را شماره نکرده در آغوش بگیر؛
عاقبت طلوعی دوباره سرد با تو از این شهر خواهم رفت.

هیچ نظری موجود نیست: