۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

آواز حسرت


خانه ات در خیالم خانه ایست
ای نومید شده از من
همچون نوروز و تابستان
همچون کودکی در سفر بی قرار
و مشتاق بازگشت:

دالان و در چوبی و دو دق الباب
آغل و حوض چهارگوش و ایوان و سنگ
درخت انجیر و گل بنفشه و داربست مو
درهای تودر تو
اتاق های فراخ و پاکیزه و تهی
فرش های نیمه کهنه و پشتی و پستوها
و طاق های بلند تیرچوب،
خامه ی صبح و نان شیرمال
خواب آرام شب و پشت بام در نسیم طلوع،
ستارگان چشمک زن
جیرجیرک ها جاودانه آوازه خوان
و آب سر چشمه خروشان در جوی ها، 
صدای اذان و بانگ مغرور خروس
و ندای مهربان مادر
چون شبحی از نور
در هر دو سوی دو پلک دو چشم
که به بیداریت می خواند.

در لذتی چنان سر مست
که تنها کودکان شایسته ی آنند،
و مطابق قاعده ی خردی و نوباوگی
چنان پر شتاب
از دل اینهمه خوبی گذشتیم
که امروز
آواز حسرت خود
خوب بخوانیم.

۱ نظر:

ر. گفت...

برای سرآغازِ رفت و آمد خودم
و برای سلامتی و پیروزی خودت.

ممنون از این آواز حسرت. بعد از خواندن آن به نظرم رسید
اینکه می توانم این آواز را بخوانم و بفهمم و حسرت بخورم
چقدر بهتر از اینست که آنرا بخوانم و نفهمم و حسرتی در دلم نباشد-
و این چقدر شادم کرد. :)